" روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید "

" که آرام بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است "

" " عرفان جان ، بهانه ی زندگیم ، خوش اومدی " "

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

^^ ازت ممنونیم پاییزمون رو بهار کردی ^^

 



تاريخ : شنبه 22 شهريور 1393 | 2:43 | نویسنده : مامان زهره |

92/11/10 تا 92/11/12

امروز برای یافتن ویلای مورد نظرمون رفتیم نور و چمستان که همیشه آگهی های فروش ویلاش عجیب و باور نکردنی بود ...

سر ظهر رسیدیم نور و برای گشت و گزار و صرف ناهار رفتیم لاویج که جای واقعا زیبا و دیدنی بود و الان توی زمستون به این زیبایی هستش ... بهارش رو نمیشه وصف کرد. عرفان خان هم دیزی سنگی لاویج رو نوش جان کرد و همش میگفت خوشمزه اس ... با آب سرد شستمش و جیغش کل رستوران رو برداشته و فقط چون لاویج گاز نداشت ؛ مورد خوبی برای خرید نبود از نظرمون که بعد فهمیدیم خیلی خیلی گرونه !!!

بعد از ناهار رفتیم سمت چمستان و چشمتون روز بد نبینه ؛ مشاورین املاک نامحترم ؛ خیلی آدمای کلاهبردار و دروغگو بودن و خیلی اذیتمون کردن ... حتی با دیدن من و عرفان کوچولوی کلافه و خسته هم دست از دروغگویی و  یررو بازیشون برنمیداشتن و اصلا حرفی از آگهی نمیزدن و شروع میکردن به معرفی جاهای پرت و پلا و نامشخص ... خیلی الکی وقتمون رو گرفتن و دور خودشون چرخوندنمون و به کل پشیمون شدیم و نزدیکای شب راهی بابلسر شدیم...

"عرفان خسته و شولیده مامان "

طفلکی عرفانم خیلی کلافه و خسته شده بود و کل مسیر رو روی پاهای من روی صندلی جلو بود... برای نماز رفتیم مسجد حضرت رسول توی نور که مسجد کوچیک و خوبی بود و عرفان رفت روی صندلی پیش نماز نشست و صلوات فرستاد پشت میکروفون ... خیلی ذئق کرده بود و ول کن معامله نبود و پشت هم صلوات میفرستاد...

شب ساعت 9 رسیدیم بابلسر ولی هوا خیلی خیلی سرد بود ...

صبح روز برگشتمون ؛ دیدیم بابلسر پوشیده از برف و یه گربه پشت پنجره ایستاده بود و غذا میخواست با عرفان براش شیر و نون بریدیم و خورد و اومد کنار پنجره و عرفانم از پشت پنجره باهاش کلی بازی کرد...

عرفانم که عاشق برفه... تا من وسایل رو جمع کنم و آماده برگشت بشیم ؛ با باباحسین عاشقتر از خودش ؛ حسابی برف بازی کردن و تازه مسئول مهمانسرا (آقای محمدی) رو هم قاطی کردن و کلی برف بازی کردن و عرفان حسابی با آقای محمدی رفیق شد و کلی اذیتش کرد و همش با برف میزد به لباس اون بیچاره... چند تایی عکس گرفتیم و از شدت سرما سریع سوار ماشین شدیم و حرکت بسمت تهران ...

توی کندوان حسابی برف باریده بود و زمین یخبندون بود و همه ماشینها لیز میخوردن که خیلی وحشتناک بود ولی بیچاره باباحسین واینستاد و به حرکتش با وجئد لیز خوردن ادامه داد ولی خیلی خیلی خدا بهون رحم کرد... گفت اگر وایسیم گیر می کنیم و واقعا خوب شد نموندیم ... چون چند روز بعدش اخبار چیزهای ناخوشایندی از اون منطقه و مسافرینش گفت ...

سفر خوب ولی پر استرسی بود ... خدا همه مسافران رو سالم به مقصد برسون ... خصوصا مسافر نجات بخش کل جهان ؛ آقا امام زمان مون رو

از 24 تا 30 ماهگی عرفانم

تاريخ : شنبه 22 شهريور 1393 | 2:29 | نویسنده : مامان زهره |

92/10/04 تا 92/10/06

 چند روزی میشه که پروژه پوشک گیری عرفان خان در حال اقدام می باشد. در حالیکه عرفانم بدجور سرماخورده و چون تعداد دفعات تعویضش کم شده بود این تصمیم رو گرفتم...

عزیزم کلی خوشحاله که پوشک نداره و حسابی همکاری میکنه و وقتی اعلام زلزله میکنه خودش سریع میدوه سمت حموم و به آرامش میرسه...

جالبش اینجاست وقتی بیرونیم یا شبها که پوشک پاشه ؛ هی اعلام میکنه که بریم دستشویی و بهش میگیم پوشک داری نمیخواد و اشکال نداره و راحت باش ولی طفلی باز هم معذبه و نگران و آخرشم با گریه مجبورمون میکنه پوشکش رو برداریم و ببریمش دستشویی ... بس که پسرم آقاست و تمیز

                      

            

خیلی شرایط سختیه ولی درعین حال شیرین چون یکی از نشونه های بزرگ شدن عرفانمه ... مامان فدات بشه بزرگ مرد کوچک

از 24 تا 30 ماهگی عرفانم

تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | 0:43 | نویسنده : مامان زهره |

شنبه 92/09/30

امشب ؛ شب یلداست و دلم از صبح گرفته چون عرفان جونم مریض شده و مسری هستش باید تنها تو خونه باشیم و شب بلند یلدا رو صبح کنیم.

وای چه بد ... آخه هر سال خونه بابااینا با بچه ها چقدر خوش میگذروندیم.

به مامانم زنگ زدم و احوالشون رو جویا شدم و یه آماری گرفتم که گفت همه جمعن و ناراحت نباشم و بچه است که دیگه تا بزرگ بشه کلی اذیت و نگهداری لازمه ... ولی شام نخورید براتون میفرستم ؛ منم تو دل گفتم مادر جان شام داریم و شام نمیخوام ولی خودتون رو میخوام...

تقریبا نیم ساعت بعد تلفن زنگ در خونمون رو زدن و تا توی آیفون مامان اینارو دیدم گفتم ای خدای من چه زود صدامو شنیدی ... مامان اینا اومدن خونه ما و طفلکی ها شامشونم آورده بودن...

باباحسین هم برای دلخوشی من هندوانه و انار و آجیل خریده بود و همه چی برای یه شب یلدای بیادموندنی آماده شد ولی یهویی و بدون هماهنگی و خارج از انتظار من ... که از صبح در فکر تنهایی و ناامید بودم...

مامان خوبم این گل تقدیم به شما که بازم گل کاشتی و تنهام نزاشتی عزیزم

از 24 تا 30 ماهگی عرفانم

تاريخ : دوشنبه 10 شهريور 1393 | 2:11 | نویسنده : مامان زهره |

ابس = اسب

چوجایی = کجایی

اووبه= خوبه

شابات ابلاللو= شربت آلبالو

بادیداپ = بادکنک

بولد = تولد

دی دی = سی دی

اوپوشن = بپوشم

چوچاه = کلاه

بفش = کفش

ماهی = هم ماهی و هم مانی دوستش

باببمه = فاطمه

ممانه = سمانه

چی چی و همش چی چی

از 24 تا 30 ماهگی عرفانم

تاريخ : چهارشنبه 5 شهريور 1393 | 1:56 | نویسنده : مامان زهره |

 92/08/22-25

امسال بخاطر شیطنتهای فراوان عرفانم نه من و نه باباحسین نتونستیم هیچ هیاتی شرکت کنیم و بهمین خاطر تصمیم گرفتیم بریم سفری که هم از شر هوای تهران راحت بشیم و هم غصه خونه نشستنمون و هیات نرفتنمون رو نخوریم و رفتیم شهر رشت و سفر خوبی هم شد.

روز تاسوعا هیاتها از مقابل مهمانسرامون رد میشدن و بخاطر بارونی بودن هوا مجبور بودیم از بالا و پشت پنجره تماشا کنیم ولی خیلی جالب بود خصوصا برای عرفانم ؛

آقایون جلوی هیات زنجیر میزدن و خانومها هم سینه زنون پشت هیات میرفتن و جالبتر از همه بعضی پرچمها دست دخترخانمها بود و خیلی برامون عجیب بود و بعضی هیاتها اسارت خانواده امام حسین (ع) رو شبیه میکردن و خیلی غمگین و ناراحت کننده بود.

بعدازظهر رفتیم بیرون و مقابل مسجدجامع رشت خیلی مراسم خوبی اجرا میکردن و حسابی اشکمون رو در آوردن و ...

نماز ظهر عاشورا رو بهمراه عرفانم در مسجدجامع رشت خوندم و عرفانم خیلی شیطنت کرد و سر بطری دوغ با یه آقاپسری دعواش شد و بحد گازگرفتن هم رسید و منم سر نماز و کاری از دستم بر نمی اومد و بعدشم هم رفتیم حیاط و برای غذای نذری کلی صف ایستادم ولی چون عرفانم قیمه دوست داشت همه رو تحمل کردم و انصافا هم خوشمزه بود...خدا قبول کنه ان شاله

عرفانم لباس عزای امام حسین تن کرده ولی در حال فوتبال بازی

*** سقای من ؛ عرفان من ***

*** عرفانم در حال تماشای هیاتهای عزاداری ***

***عرفانم بر سر مزار شهدای گمنام مسجدجامع رشت***

از 24 تا 30 ماهگی عرفانم

تاريخ : سه شنبه 4 شهريور 1393 | 1:05 | نویسنده : مامان زهره |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.